شبکه های اجتماعی
خبرنامه
پست الکترونیک
تلفن همراه

یکشنبه 26 آبان 1392
0

اثبات بی گناهی گرگ

گرگ، دشمن آدمی است. سابقه ارتباط آدمی با گرگ در اکثر موارد به مرگ و جراحت یکی از دو طرف منجر شده است. این یعنی دشمنی آشکار بین انسان و گرگ. طبعا خطر گرگ به گونه ای است که اگر بشنویم کودکی به چنگ گرگ گرفتار شده و کشته شده است، براحتی این خبر را باور می کنیم، حتی اگر قاتلان اصلی این کودک، برادران او باشند!

اصل نکته در همین جمله اخیر نهفته است. برادران، از روی حسد یا هر عامل شیطانی دیگر، بلایی بر سر برادر خود آورده و مسئولیت آن را به عهده گرگ می گذارند!! همه باور می کنند، و هر کس که باور نکند، متهم می شود به «حمایت از گرگ درنده!»

این، همان ماجرای یوسف است و برادرانش؛ که در قرآن آمده و جالب اینجاست که قرآن با آن که داستان جذاب و پر عبرت یوسف و زلیخا را در این سوره به تفصیل بیان می کند، اما در ابتدای سوره به جای هشدار به مومنان درباره رابطه نامشروع بین زن و مرد (که در جای خود دارای اهمیت و تاکید هم هست) بر داستان یوسف و برادرانش تکیه می کند و می فرماید: لقد کان فی یوسف و اخوته آیات للسائلین! ( یوسف 7)

گویی ، حساسیت ما نسبت به آن چه که باید به آن حساس باشیم کم شده، و در عوض نسبت به چیزهای دیگر افزایش یافته است. امروز، در اطراف خودمان، بیش از آن که به رابطه حسادت آمیز و خصمانه بین مومنین و برادران ایمانی خود توجه کنیم و سعی کنیم که آن را از بین ببریم، به روابط نامشروع بین دو جنس توجه و تمرکز می کنیم!

من ماهها بر این داستان مرور کردم و اندیشیدم. اگر نگویم هر بار، لااقل هر چند بار یک نکته جدید از آن متوجه می شدم. نکاتی که برای امروز ما، کاربرد دارد.

1- گرگ، دشمن ماست! اما وقتی گناه نکرده، متهم شده است، باید از او دفاع کرد. خداوند در قرآن خود از گرگ بی‌‌زبانی که بی‌گناه بوده و متهم به دریدن یوسف شده دفاع کرده و این دفاع با ذکر در قرآن جاودانه شد!

2- برادران یوسف، آدمهای معمولی نبودند. آنها از بیت نبوت و رسالت بودند. باصطلاح امروز امامزاده و نبی زاده بودند. این خطای بزرگ از آنها سر زده است! نمی توان به صرف سابقه و پاکی خانواده،کسی را تبرئه کرد. این استدلال که «بین گرگ و چندین نبی‌زاده، چگونه به خود جرات می دهی که از گرگ حمایت کنی؟!» استدلال باطلی است.

3- انسان، مختار است و همین اختیار، به او امکان انتخاب بین خطا و درستکاری را در هر لحظه و هرعمل می دهد. به همین دلیل به صرف داشتن سابقه مثبت و یا وابستگی خانوادگی و قبیلگی به خانواده ای مثبت، نمی توان از وسوسه شیطان در امان بود.

4- در قرآن آمده که : «یک نفر از بین آنها گفت: یوسف را نکشید، و اگر می خواهید کاری کنید، او را در فرورفتگی های چاه بگذارید تا کاروانهای عبوری ببرندش!»( یوسف 10) همین پیشنهاد، با آن که خودش راه حل خشنی بود، باعث شد تا دست آنها به خون برادر آغشته نشود و ماجرای قابیل تکرار نشود و پل های بازگشت خراب نشود. ارزش ارائه چنین پیشنهادی در ادامه داستان به نقل از قرآن پیدا است. شاید آن کسی که پیشنهاد داده، می دانسته که به دلیل شدت خشم و کینه و حسادت برادران، در این زمان نمی تواند آنها را نصیحت به ترک کامل گناه کند؛ اما با ارائه چنین پیشنهادی راه بازگشت را باز می گذارد.

5- فرزندان یعقوب، خود می دانستند که کار زشت و گناهی بزرگ را طراحی می کنند، اما به تصور آن که می توانند بعد از انجام گناه، راه توبه و صلاح را در پیش بگیرند، انجام این عمل بزرگ را در نزد خود توجیه کردند! و گفتند: «یوسف را بکشید و ... بعد از آن قومی صالح و درستکار باشید!» ( یوسف 9) بی آن که متوجه باشند، توبه مخصوص کسی است که از روی جهالت مرتکب عمل  زشتی شده و پس از آن هم بازگشته باشد. ( نساء 17) یا مربوط به کسی است که در جایی از روی غفلت لغزیده باشد. ( نجم 32) و در هر صورت، شامل حقوق مردم نمی شود!

6- قدرت طلبی وعزت خواهی از نزد غیر خدا، باعث آلوده شدن به گناهان بزرگ می شود. فرزندان یعقوب می خواستند خود را نزد پدر عزیز کنند، حضور یوسف را مانع می دانستند! بی آن که بدانند تمامی عزت از آن ِ خداست (فاطر 10) و او هر کس را که بخواهد عزیز، و هر کس را که بخواهد خوار می سازد. (آل عمران 26) این جا چند اشتباه توام مرتکب شدند. اول آن که به جای طلب رضای خدا، دنبال جلب توجه پدر بودند. دوم آن که راه جلب توجه را از خدا نیاموختند، و بلکه از شیطان آموختند! سوم آن که محبت و علاقه و  احترام و تقدیس اشخاص، حتی اگر به بزرگی یک پیامبر الهی نظیر یعقوب باشد، نباید مستقل از خدا باشد! چون او بنده خداست و اهمیت جلب رضایت او بواسطه آن است که رضایت او، رضایت خداست؛ و شفاعت او ماذون است (یوسف 97 و 98) و صد البته که جلب رضایت او از مسیر غیر خدایی ممکن نیست!

7- آن نبی زادگان، پس از انجام عمل خود، گرگ را متهم به دریدن یوسف کردند. و برای اثبات سخن خود، «سند موجود» را هم ارائه دادند! ( یوسف 17) و نسبت به عدم باور این دروغ از سوی پدر، مظلوم نمایی هم کردند! و گفتند: تو ما را باور نمی کنی، هرچند که راستگو باشیم! ( یوسف 17)

8- پس از گذشت سالها، دیگر یوسفی در کنعان نیست که بشود به او حسد برد! اما سایه این حسد و این اقدام ظالمانه، هنوز بر سر آنها هست و آنان را رنج می دهد و هنوز از یوسف و خاطره او در آسایش نیستند، بی آن که خود را گناهکار بشمارند!  در هر موقعیتی به یوسف تهمت می زنند، و از او بد می گویند، و این کار را حتی در نزد پدر نمی کنند که مثلا دل پدر از یوسف بریده شود! بلکه در نزد مسئول توزیع یارانه غلات مصر، وقتی که بنیامین به جرم ( یا به تهمت) دزدی پیمانه پادشاه دستگیر می شود، زبان می‌گشایند که: «اگر او دزدی کرده، یک برادر تنی دیگر هم داشت که او هم دزد بود!» (یوسف 77)

9- یوسف که خود همان مسئول توزیع یارانه غلات مصر است، این گفته را در نزد خود پنهان می دارد و هیچ کجا بیان نمی کند. آن قدر خطا پوشی یوسف مهم است که خداوند علیم و دانای بما فی الصدور آن را در قرآن افشا می کند و قدر می نهد (یوسف 77 : فاسرها یوسف فی نفسه و لم یبدها لهم) تصور کنید اگر ما بودیم چه می کردیم؟! یا همان جا توی دهانشان می زدیم! و مچشان را می گرفتیم که فلان فلان شده ها، یوسف را بی گناه در چاه انداختید و به بردگی فرستادید و خودتان رفتید سر زندگیتان؛ دیگر چه کینه ای است که اینجا به او تهمت دزدی هم می زنید؟!! یا اگر طاقت می آوردیم و بنا به مصالح اطلاعاتی(!!) زبان خود را نگاه می داشتیم، لااقل چند ماه بعد که همه شان فهمیدند ما «که هستیم»!، به رویشان می آوردیم و سرزنششان می کردیم و حالشان را می گرفتیم و سابقه شان را رو می کردیم و روابط مافیاییشان را با ارائه سند افشا می کردیم و و و و !!

10- اما یوسف، چه کرد؟ چندماه بعد زمانی که معلوم شد او یوسف است، نگذاشت گرد شرم و خجالت بر چهره برادران بماند. جمله ای گفت که کار را تمام کرد « لا تثریب علیکم الیوم!» هیچ ملامت و سرزنشی امروز بر شما نیست! خداوند شما را می‌بخشد و او مهرباتر از هر مهربانی است! (یوسف 92) او حتی نگفت که هیچ سرزنشی «از جانب من» بر شما نیست ولی شما بروید خودتان خجالت بکشید! حتی نگفت شما را به خدا واگذار می کنم تا داد مرا بستاند! بلکه گفت خدا شما را می‌بخشد و از هر مهربانی مهربانتر است. گویی با این کلام، به خدا عرضه می دارد که اگر من بخشیدمشان و به آنها مهربانی کردم، پس تو که از هر مهربانی، مهربانتری؛ حتما آنها را می بخشی!

11- اجتماع دوباره برادران، وحدت آنها، بازگشت روح برادری و مهربانی، به حدی نزد یوسف اهمیت داشت که به شکر خدا می‌پردازد و آن را جزء احسان پروردگار نسبت به خود می داند. (و قد احسن بی ... ) و اختلاف بین خود و برادرانش را از جانب شیطان می داند. ( نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی) (یوسف 100) این نحوه نگرش است که یوسف را وامی دارد تا برای مبارزه با شیطان، به این کینه ها خاتمه دهد، لاتثریب علیکم الیوم بگوید! و نه تنها از تقصیرات آنها درگذرد، بلکه آنان را نزد خود عزیز و گرامی کند.

12- این داستان، که قرآن آن را برای اهل پرسش، دارای آیات و نشانه ها می داند (یوسف 7)؛  به اینجا ختم نمی شود. بلکه ماجرای پیچیده تر دیگری هم در دل این داستان رخ می دهد که دارای ابعاد تکان دهنده و هشدار دهنده ای است و آن ماجرای دزدی پیمانه پادشاه است؛ ماجرای عجیب و غریبی که ما از بسیاری از ابعاد آشکار آن غافل مانده ایم. خدا می فرماید: «ما این راه چاره را به یوسف آموختیم و در قانون آن مملکت راه دیگری نبود» (یوسف 76) گویی اتخاذ راه قانونی، حتی در مملکتی که حاکم آن را خدایی نمی دانیم، یک موضوع مهم است. ( البته بجز در مواردی که رعایت آن قوانین صراحتا به شرک و کفر می انجامد. وگرنه مثل ماجرای اصحاب کهف غیر قابل تحمل خواهد بود) حال با این وصف چگونه برخی از ما، راه های غیر قانونی را در حاکمیتی مثل کشور خود توجیه می کنیم؟! و جالب تر آن که برای «تهمت زدن به یکدیگر» و «دربندکردن همدیگر» ، دقیقا به همین آیه هم استناد می کنیم!! ضمن آن که خداوند همانند ماجرای خضر و موسی در این جا نیز بیان می کند که اتخاذ چنین روشی، فقط با اذن او مجاز است و نمی توان به تشخیص خود چنین راه چاره ای را برگزید که منجر به خسارات مادی و معنوی بر دیگران می شود! (کهف 82: وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی) و (یوسف 76: کَذَلِکَ کِدْنَا لِیُوسُفَ)

13- در جریان کشف پیمانه پادشاه از بار بنیامین، همه دیدند که چه رخ داد؟! دزدی بنیامین «با سند» اثبات شد و ماجرا سر و صدایی به پا کرد تا جایی که برای اثبات حقانیت خود، می گویند «ای پدر! فرزند تو دزدی کرد... و این را از کاروان همراه ما و یا روستایی که این واقعه در آن رخ داد، بپرس تا مطمئن شوی ما راست می گوئیم» ( یوسف 81) اما یک حاشیه بزرگتر از متن در این جا از زبان قرآن نقل می شود: برادر بزرگتر به آنها می گوید: «برگردید نزد پدر؛ و من باز نمی گردم تا پدر اجازه دهد یا خدا راهی برای بازگشتم باز کند. زیرا به خدا قسم خوردیم که بدون بنیامین بازنگردیم! و... شما به او بگوئید که ای پدر! فرزند تو دزدی کرد، و ما چیزی جز آن چه که دانستیم، ندیدیم؛ و به چیزی غیر از آن شهادت ندادیم و البته نسبت به وقایع پشت پرده بی خبریم! (وَمَا شَهِدْنَا إِلاَّ بِمَا عَلِمْنَا وَمَا کُنَّا لِلْغَیْبِ حَافِظِینَ یوسف  80 و81) تصور کنید دقت این جمله را! آنها هر آن چه را که با چشمان خود دیدند، نقل کردند. اما باز تاکید کردند که ممکن است در پشت پرده خبرهایی باشد که ما از آن بی خبریم! اکنون خود را جای آنها بگذاریم؛ در دنیای امروز، همه ما به آن چه ندیده ایم شهادت محکم می دهیم! آن چه را که شنیده ایم به منزله دیده های خود می گذاریم. هیچ احتمالی برای وجود مسایل پشت پرده نمی دهیم. همه چیز را به بدترین احتمال ممکن تفسیر می کنیم. از له کردن دیگران و بی حیثیت کردن دیگران بویژه رقبای خود لذت می بریم!  فرصت هایی نظیر آن چه در ماجرای بنیامین بوجود آمده را برای کوبیدن و له کردن و افشاگری و آبروریزی و ... حریف خود غنیمت می شماریم و تا سالها آن را،  هم به یاد خود نگاه می داریم و هم به یاد دیگران می آوریم!! و ادعا می کنیم که با این کار به اسلام و ایمان کمک می کنیم و با شیطان و شیطانیان مبارزه می کنیم! و پرونده آدم های خلافکار را افشا می کنیم و ...

لابد انتظار هم داریم تا با این اخلاق و این روش، کینه و حسادت از بین ما رخت بربندد! و دوباره برادری بین ما حاکم شود؛ و شیطان دشمنی در بین ما نیندازد؛ و دستگیرشدگان بی گناه آزاد شوند؛ و وحدت و روح برادری دوباره بازگردد؛ و عزت خدایی نصیب ما بشود؛ و حرمتها پاس داشته شود و ...  زهی خیال باطل!

این آرزوها، تنها زمانی محقق خواهد شد که اگر تهمتی بر ضد خود از زبان برادری شنیدیم، در درون خود پنهان کنیم، اگر بر او غلبه یافتیم لا تثریب علیکم الیوم بگوییم، اگر در جلوی چشممان سند دزدی را از بار برادرمان درآوردند، به چیزی جز آن چه دیده ایم شهادت ندهیم و با اقرار به بی اطلاعی خود نسبت به پشت پرده ها، احتمالاتی برای حفظ آبروی برادر خود ایجاد کنیم، و راه غیرقانونی برای رسیدن به اهداف خود برنگزینیم و بی اذن خدا راه چاره ای را که منجر به خسارت مادی و معنوی بر کسی می‌شود، انتخاب نکنیم، و با یکدیگر به نیکویی سخن بگوییم تا شیطان نتواند بین ما دشمنی بیفکند (اسراء 53)  و از  شیطان و مکر او به خدا پناه ببریم که : وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (اعراف 200)

ضمنا یادمان باشد: درست است که گرگ، گرگ است و دشمن انسان است، اما هر جنایت و جرمی را که خودمان باعث و بانی آن هستیم به او نسبت ندهیم! بالاخره خدایی هست و خدا می داند که گرگ لااقل «در اینجا» مقصر نبوده و نیست!

ارسال نظر
نام شما:
 
پست الکترونیک:
وب سایت:
متن:

.
کد امنیتی را وارد کنید: